کار روشنفکران: مشروعیت‌زدایی و مشروعیت‌بخشی — فلُّ سَفَه
چهارشنبه، ۲۷ تير ۱۴۰۳ | 
Wednesday, 17 July 2024 | 
شماره: ۶۶۱
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی
درج: يكشنبه، ۱۳ فروردين ۱۴۰۲ | ۷:۴۹ ب ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۱۳ فروردين ۱۴۰۲ | ۷:۵۰ ب ظ
موضوع: سياست

  • کار روشنفکران: مشروعیت‌زدایی و مشروعیت‌بخشی

حافظ آن‌گاه که می‌گوید: «بر در میکده رندان قلندرباشند/که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی» به نکتهٔ تاریخی درستی اشاره می‌کند و آن این است که «رندان قلندر» توانایی برداشتن تاج از سر هرکسی و گذاشتن تاج بر سر هرکسی را دارند. اما این نادرست است که گمان کنیم این توانایی همواره در اختیار «رندان قلندر» است یا بوده است یا دراختیار گروهی خاص به هر نامی می‌ماند. در واقع، آنچه می‌توانیم اصل کلی سخن حافظ و برآمده از تجربهٔ تاریخی بدانیم این است: گروه‌های مختلف روشنفکری از آغاز تاریخ تمدن، از جادوگران و آخوندها گرفته تا پیامبران و شاعران و نویسندگان و فیلسوفان و صوفیان، نشان داده‌اند که هریک هنگامی که «سرمایهٔ اجتماعی» لازم را به دست آورده باشند توانایی انجام دادن این کار را دارند. و البته برای به دست آوردن این «سرمایهٔ اجتماعی» چه خون دلی باید بخورند و چه زندان‌ها و محرومیت‌ها و چه رنج‌ها و کشتارها که باید به خود ببینند. با این همه، آخرش چی؟ «انقلاب که پیروز شد» چه کسانی «وارث» آن خواهند شد؟

  هیچ حکومتی نمی‌تواند با «زور» برقرار و پایدار بماند، مگر آنکه گروهی از «روشنفکران» را نیز در کنار خود داشته باشد. روشنفکران کارمندانی نیستند که به رتق و فتق امور کشوری بپردازند و نظم جاری امور را برقرار کنند. چنین کارمندانی خوب یا بد در هر نظامی یا دولتی می‌توانند باشند. «روشنفکران» کسانی‌اند که می‌توانند اندیشه‌هایی و تبیین‌هایی و تفسیرهایی و تٔأویل‌هایی و دلایل و توجیهاتی برای چیزها فراهم کنند، و ذهن‌ها و عقل‌ها را «در بند» کنند یا «آزاد» کنند. اصطلاح «روشنفکران درباری» یا «محافظه‌کار» و «مرتجع» در واقع اشاره به همین دسته از روشنفکران دارد، روشنفکرانی که می‌توانند در فریفتن عوام، پریشان کردن و گیج کردن آنان و ترساندن آنان از «عمل» و تسلیم ساختن آنان به «وضع موجود» و «دربند کردن» آنان نقشی مهم داشته باشند. بزرگ‌ترین دلیل برافتادن «آخرین شاه» ایران، از نظر من، همین بود که نه «روشنفکر درباری» داشت و نه «آخوند درباری»، چیزی که جانشین او به وفور دارد، اگر هیچ چیز دیگری نداشته باشد. حکومت شاه «زور خالص» بود، گرچه آن را فقط برای روشنفکران و آخوندهای مخالف به کار می‌برد و نه عموم مردم، و آن را بدون هیچ توجیه معقول یا ایدئولوژیکی و عقیدتی به کار می‌برد و این را آخرین شاه از پدرش به ارث برده بود. اما حکومت‌ّ‌های پادشاهی بدون داشتن «آخوندهای درباری» و «روشنفکران درباری» نه برپا خواهند شد و نه پایدار خواهند ماند. و این نکته البته دربارهٔ حکومت‌های به اصطلاح انقلابی هم صادق است که بدون «ایدئولوژی انقلابی» هرگز موفق به براندازی حکومت پیشین نخواهند شد. هولاکوی مغول هم این را خوب می‌دانست که خواجه نصیر (روشنفکری همه فن حریف) را به وزارت گماشت. اما شاه یا شهبانوی ایران این را نمی‌دانستند که  از کسانی همچون سیدحسین نصر دفاع از نظام شاهنشاهی برنمی‌آید. آنها برای «تزیین» خوب‌اند، نه برای دفاع از «پادشاهی». داریوش شایگان هم وقتی فهمید اشتباه کرده است که کاز از کار گذشته بود، گرچه او هم مرد این کار نبود. «روشنفکران درباری» باید در «خطابه» و «سیاست» مهارت داشته باشند، نه در فلسفه و عرفان. البته، خواجه نصیر و دیگر حکمای قدیم گاه در همه چیز مهارت داشتند. به همین دلیل می‌توانستند زنده بمانند!    

اما اینکه آیا روشنفکرانی همچون علی شریعتی و آل احمد یا روشنفکران انقلابی چپ می‌توانستند نظامی بهتر جایگزین کنند، اگر خود به قدرت می‌رسیدند؟ پرسشی است که تاریخ پاسخی برای آن به ما نداده است. چون آنچه را روشنفکران انقلابی می‌کارند معمولاً کسانی دیگر «درو» می‌کنند و «می‌چینند»، اما اگر به نمونه‌‌های لنین و مائو و کاسترو هم بنگریم می‌بینیم روشنفکرانی که «قالبی» از پیش تعیین شده برای حکومت کردن دارند و «عموم مردم» و نقش تصمیم و انتخاب آنان را به حساب نمی‌آورند و «رهبر» یا «رهبران» انقلاب را همچون «مهندس» یا «معمار»ی می‌شمرند که دیگران باید تنها گوش به فرمان آنان داشته باشند نه تنها جامعه‌ای عادل و آزاد و نیکبخت نخواهند ساخت بلکه جامعه‌ای به مراتب خشن‌تر و ‌نظام‌هایی به مراتب جنایتکارتر و پلیدتر و خبیث‌تر و فرومایه‌تر و پست‌تر پدید خواهند آورد، تا جایی که مردمان حسرت مستبدان گذشته را بخورند و به روح آنان و مروّت و انسانیت آنان درود بفرستند که دست کم کاری به کار زندگی خصوصی آنان نداشتند و کشورهم به راه خود می‌رفت.

اما واقعاً «مسآله» چیست؟ چه چیزی را نه مستبدان گذشته و نه انقلابی‌‌های چپ‌گرای قرن بیستم نفهمیدند؟ چرا هردو شکست خوردند. «مسأله این است» که جامعه چیزی نیست که «یک نفر» یا «یک گروه» بتواند آن را بسازد یا یک نفر یا گروه بتواند آن را «هدایت» کند. جامعه جامعه است. جامعه «جمع افراد» است و هرکس و هر گروه در آن همان‌قدر می‌تواند نیرو و کنش و هدایتگری و تأثیرگذاری داشته باشد که هرکس و هر گروه دیگر. بنابراین، کسی یا کسانی که عموم مردم را به حساب نیاورند، دیر یا زود در برابر نیرویی خُرد خواهند شد که از همه سو بر آنان فشار خواهد آورد.      




آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.fallosafah.org/main/weblog/trackback.php?id=661
مشاهده [ ۶۹۸ ] :: دنبالک [ ۰ ]
next top prev
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / چهارشنبه، ۲۷ تير ۱۴۰۳
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9