شنبه، ۱۵ آذر ۱۳۹۹ | 
Friday, 4 December 2020 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<۹۴۹۵۹۶

۹۷

۹۸۹۹>آخر

: صفحه


شماره: ۱۵
درج: شنبه، ۲۸ خرداد ۱۳۸۴ | ۵:۵۷ ب ظ
آخرين ويرايش: جمعه، ۳ تير ۱۳۸۴ | ۷:۴۵ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • در اين زمانه‌ی عُسرت

ديروز بعد از ظهر ساعت حدود پنج بود که تلويزيون را بی‌اختيار روشن کردم. صدای فرهاد می‌آمد که «يه شب مهتاب» شاملو را می‌خواند. از صدای فرهاد و ترانه‌ی شاملو، همراه با تصاویری از دوران انقلاب، «کليپ» ساخته بودند. نمی‌توانستم تلويزيون را نگاه کنم. دلم هم نمی‌خواست که اين ترانه را نشنوم. دراز کشيدم روی زمين و به سقف نگاه کردم. گهگاه چشم از سقف برمی‌داشتم و به تلويزيون نگاه می‌کردم. دلم می‌سوخت. می‌خواستم گريه کنم. بغض گلويم را گرفته بود. به ياد آوردم زمانی را که «شبانه‌ها»ی شاملو را زمزمه می‌کردم. هر شعر بلند او دريايی بود و هر مصرعش جويباری پرپيچ و خم، با ترنمی دلنشين. با خود گفتم، در اين ۲۶ سال چه کسی را داشته‌ايم که بتواند ادامه‌ی نسل نويسندگان و شاعران جديد از نيما تا شاملو باشد. آنچه با مشروطيت ايران شروع شد با انقلاب ۵۷ به خاک سپرده شد. چه چيزی بود که آن زمان روح نسلی را به خروش وامی‌داشت و از آنان افرادی می‌ساخت با ايمانی باشکوه به فردايی بهتر. چرا ۲۶ سال است که شاعری برنخاسته است که همچون نيما و فروغ و شاملو آرمانی زندگی‌ساز داشته باشد. چرا هيچ کس برای شبهای تاريک ما ترانه نمی‌گويد. چرا هيچ کس از «شب» حرف نمی‌زند. آيا «بی‌فردايی» ما، «سرگردانی» ما از اين نيست که هيچ شاعری شمعی برای ما روشن نمی‌کند؟ چه عُسرتی است در اين زمانه؟ ما را که آموزگار اينان بودند، سرنوشت‌مان اين بود، اين نسل را که آموزگار نيست سرنوشت‌‌شان چه باشد. اين نسل خيلی خوش می‌گذراند. خيلی «ول» است. اما «بی‌فردا»تر از ماست چون به «هيچ چيز» ايمان ندارد. حتی «عشق» را نمی‌شناسد. آمدم نشستم و توی رايانه‌ام شعری از شاملو را يافتم. دلم را تازه کردم.


۲۸۴۱

شماره: ۱۴
درج: پنجشنبه، ۲۶ خرداد ۱۳۸۴ | ۲:۵۹ ب ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۲۶ خرداد ۱۳۸۴ | ۳:۰۰ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

انسانی که در غُل و زنجير به سر می‌برد کافيست چشمانش را ببندد تا جهان منفجر شود.

اوکتاويو پاز

  • ياران غار و عهد دقيانوس

اين جمله‌ی اُکتاويو پاز را از قول لوئيس بونوئل خوانده‌ام. بونوئل در ادامه می‌گفت که من به قسمت دوم اين جمله‌ی اکتاويو پاز اضافه می‌کنم «کافيست نورافکن نمايش فيلم بر پرده‌ی سفيد سينما بتابد تا جهان منفجر شود». نادرستی سخن بونوئل را جهان معاصر ما نشان داد: سينما هرگز نمی‌تواند انقلابی باشد و، فيلمسازان انقلابی امريکای لاتين، مانند ميگوئل ليتين يا پدرو سولاناس، و ژان لوک گدار که نظريه‌ی «سينما- مسلسل» را مطرح کردند، هرگز نتوانستند کاری در تغيير جهان به پيش ببرند، همچنانکه بسياری از نظريه‌ها و کنشهای انقلابی نيز نتوانستند جهان را تغيير دهند — جهان را بدتر کردند، اما بهتر نکردند. تغيير جهان کاری بزرگتر از آن است که تنها در قدرت اراده و انديشه‌ی آدمی باشد. سخن اکتاويو پاز برای من همواره انديشه‌برانگيز بوده است و از منظری ديگر با سنت تاريخيی که در آن زيسته‌ام در پيوند. سخن اکتاويو پاز مرا به ياد قصه‌ی «اصحاب کهف» در قرآن می‌اندازد، هم آنانی که در دوران حکومتی ستمگر به غاری فرو شدند و به خواب رفتند و هنگامی که از خواب برخاستند خود را در عصری سپری‌شده يافتند. قصص قرآن از پرمعناترين روايتها درباره‌ی تاريخ و چگونگی سير آن است و زندگانی پيامبران و مؤمنان و حتی پيروزی اسلام را نمی‌توان بدون تعيين سهم اين روايتها در پيروزی آنان به درستی تبيين و تأويل کرد. اين قصه برای من همواره «سرشار» از «معنا» بوده است، به‌ويژه آنجا که پای سياست در کار بوده است. قرآن هدايتگری خوب است برای آنان که می‌انديشند.


۳۰۹۲

شماره: ۱۳
درج: چهارشنبه، ۲۵ خرداد ۱۳۸۴ | ۷:۲۴ ب ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۲۶ خرداد ۱۳۸۴ | ۱۱:۰۸ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

عشق، کار و دانايی سرچشمههای زندگانی مايند و بر آن نيز بايد حکومت کنند.

ويلهلم رايش

  • عشق از چشم علم

خبرهای خشونتهای عشقی را حتماً در روزنامه‌ها خوانده‌ايد يا از اين و آن شنيده‌ايد. اين خشونتها امروز به يکی از عجيب‌ترين و خونين‌ترين حوادث کشور ما تبديل شده است. با اين وصف، کمتر ديده‌ام کسی تحليلی اصيل از اين حوادث به دست داده باشد. واقعاً علت اين همه حوادث مرگبار و فجيع چيست. چه چيزی در جامعه‌ی ما در اين ده بيست سال تغيير کرده است که يک خواستگاری ساده يا يک دوستی ساده به چنين فجايعی می‌انجامد. ديگر از رابطه‌های آنچنانی زوجهای به‌ظاهر قانونی و عاشقها و معشوقه‌هايشان و توطئه‌های غيرانسانی‌شان چيزی نمی‌گويم. من خودم وقتی چند سال پيش شکست عشقی سختی خوردم دست کم از درون فهميدم که عاشق چه می‌کشد. در اين حال بود که من تقريباً همه‌ی عکس‌العمل‌های محتمل را هم در ذهنم گذراندم. حالا، هم با توجه به آنچه از سر گذرانده‌ام و هم با توجه به آنچه از فيلسوفان و دانشمندان آموخته‌ام، می‌توانم بگويم که دانشی در «عشق» گرد آورده‌ام و می‌توانم در اين زمينه کار تحقيقی خوبی انجام دهم. اين تحقيق در وهله‌ی نخست هم برای خودشناسی خودم بود و هم برای درمان خودم. اما، اشتباه نکنيد، منظورم از درمان اين نيست که ديگر گرد در «عشق» نمی‌گردم و توبه می‌کنم که ديگر از اين غلطها نکنم يا در دلم را به روی هر ديدار تازه يا يار تازه می‌بندم. نه، منظورم اين است که می‌دانم چطور از عشق «بال» درآورم و نه «وبال». آنچه افسوس می‌خورم اين بود که چرا در جوانی «علم عشق» را نياموختم، تا اين همه صدمه به خودم نزنم، يا به کسی ديگر. من گمان می‌کنم، گرچه عشق شايد خودش بيايد و به اصطلاح آموختنی نباشد، نوعی «مديريت عشق» وجود دارد که بسيار می‌تواند به ما کمک کند و اين «مديريت» را در «حکمت» قدما بهتر می‌توان می‌آموخت تا در «فلسفه و علم» متأخران. اما بحث امروزم چيست؟ چندماه پيش در همين فضای مجازی بحثهايی ديدم درخصوص تبيين «علمی» از عشق. و همان روزها هم مطلب زير را نوشتم، اما در بايگانی گذاشتم تا امروز.


۳۲۰۴

شماره: ۱۲
درج: دوشنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۸۴ | ۱۰:۳۳ ب ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۱۲ تير ۱۳۸۴ | ۵:۲۲ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • درباره‌ی ريکور

گفته بودم امسال نمی‌خواهم ديگر سخنرانی يا مصاحبه يا کارهای ديگر بکنم. ولی کردم. و فقط به دونفر توانستم بگويم:  نه. و حتماً آنها را هم رنجاندم. به هر حال، ظاهراً اين همه خبرگزاری و روزنامه خوراک می‌خواهند و فعلاً همه عذای آماده را ترجيح می‌دهند. واقعاً نمی‌دانم چه کنم — از کارهای خودم مانده‌ام و دارم ديوانه می‌شوم. به هر حال، از سر ناچاری، مصاحبه‌ای کرده‌ است آقای علی قلی‌پور از خبرگزاری «ميراث فرهنگی» با من که می‌توانيد آن را در اينجا بخوانيد. اما اگر خواستيد متن خود مرا بخوانيد می‌توانيد آن را همين زير بخوانيد:


۴۰۴۲

شماره: ۱۱
درج: شنبه، ۲۱ خرداد ۱۳۸۴ | ۵:۵۵ ب ظ
آخرين ويرايش: شنبه، ۲۱ خرداد ۱۳۸۴ | ۵:۵۸ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • من و تلويزيون

اين قرار گرفتن من در جلوی دوربين تلويزيون ظاهراً برای بعضی دوستان مسئله شده است. از سال گذشته که چندبار پشت سر هم در تلويزيون ديده شدم تا همين چندروز پيش، برخی دوستان می‌پرسند قضيه چيست. من که اهل اين حرفها نبودم و اصولا آدمی منزوی هستم چه شده است که اين يکی دوسال فعال شده‌ام. تابستان سال گذشته چيزی در اين خصوص نوشتم، اما منتشر نکردم. حالا که باز اين پرسش برای دوستان مطرح شده است، سعی می‌کنم اين مسئله را بيشتر بشکافم. آن نوشته را باز می‌آورم و بر آن نيز می‌افزايم. زمستان سال گذشته (۸۲) که در برنامه‌ای تلويزيونی («کتاب ۴»، در شبکه‌ی ۴) به معرفی کتابی در تاريخ فلسفه پرداختم برخی متعجب شدند و برخی گله کردند که چرا چنين کاری کرده‌ام، برخی هم گفتند که کار خوبی کرده‌ام. همان هنگام تصميم گرفتم چيزی در اين خصوص بنويسم، اما به تأخير افتاد تا اينکه برنامه‌های اخير هم پخش شد. برنامه‌ای که در زمستان ۸۲ پخش شد در شهريورماه گذشته ضبط ‌شده بود و سپس گفت و گويی بعد از عيد نوروز به مناسبت سالگرد تأسيس شبکه‌ی ۴ در برنامه‌ای ويژه به همين مناسبت و بعد دو معرفی کتاب در برنامه‌ی «آفاق» و باز دو معرفی کتاب ديگر در «کتاب ۴» که در همين يکی دو ماه اخير ضبط و پخش شد. وقتی برنامه‌ی اول پخش شد يکی از همکارانم که تعجب کرده بود در برنامه‌ای تلويزيونی شرکت کرده‌ام و آن برنامه پخش شده است، گفت: «پخش اين برنامه دست کم اين حُسن را داشت که معلوم شد ممنوع‌التصوير نيستی!» گفتم: «درسته». خودم هم تعجب کرده بودم، چون با مصاحبه‌هايی که با «بی بی سی» و «راديو فردا» کرده بودم اين احتمال را می‌دادم که پخش نشوند. چندروز پيش هم که باز يکی از همکارانم را ديدم، گفت: «من ديدم شما با تلويزيون مصاحبه می‌کنی، من هم کردم، تا پيش از اين از من دعوت می‌کردند نمی‌رفتم!» خب گويا گناهم اکنون مضاعف شده است، چون نه تنها خودم با تلويزيون مصاحبه کرده‌ام بلکه ديگران را هم به اين کار تشويق کرده‌ام!


۳۱۹۰

اول<۹۴۹۵۹۶

۹۷

۹۸۹۹>آخر

: صفحه

top
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / شنبه، ۱۵ آذر ۱۳۹۹
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9