شنبه، ۲۴ مهر ۱۴۰۰ | 
Saturday, 16 October 2021 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<

۱

۲۳۴۵۶۷۸۹۱۰>آخر

: صفحه


شماره: ۵۴۵
درج: جمعه، ۱۶ مهر ۱۴۰۰ | ۱۲:۱۹ ق ظ
آخرين ويرايش: جمعه، ۱۶ مهر ۱۴۰۰ | ۱۲:۲۲ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • ضرب، ضربا، ضربوا

آموزش زبان عربی در سال‌‌هایی که من دانش‌آموز و دانشجو بودم، در دبیرستان و در دانشگاه، چیز مسخره‌ای بود. تصور کنید وقتی کتابی را باز می‌کنید  و می‌خواهید زبانی نو بیاموزید اولین چیزی که آن زبان می‌خواهد به شما بیاموزد صرف فعل «زدن» (ضرب) و «کشتن» (قتل) باشد! شما از چنین زبانی و مردمی که آموختن زبان را با «زدن» و «کشتن» به نوآموزان آغاز می‌کنند چه انتظاری می‌توانید داشته باشید؟ دوستی دانشگاهی که سال‌هایی را در آغاز استقرار «نظام مقدس جمهوری اسلامی» در زندان گذرانده بود، وقتی می‌خواست از خاطرات زندانش بگوید، می‌گفت: «از این آخوندها و ملاها که آموختن زبان‌ دین‌شان را با ضرب، ضربا، ضربوا و قتل، قتلا، قتلوا آغاز می‌کنند چه انتظاری داری؟»


اینها را گفتم تا بگویم آموزش زبان عربی در دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های ما چه وضع اسفناکی داشت یا دارد؟ و جرا بسیاری از دانشجویان و روشنفکران ما از آموختن این زبان کراهت و حتی نفرت دارند! اما چرا اینها را گفتم؟ مناسبت آن درگذشت شادروان آذرتاش آذرنوش بود که از دو جهت آشنایی اندک و دیداری کوتاه با او برای من جالب توجه بود.  


۰

شماره: ۵۴۴
درج: يكشنبه، ۲۸ شهريور ۱۴۰۰ | ۹:۵۴ ب ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۲۸ شهريور ۱۴۰۰ | ۹:۵۵ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • خدا در مقام یار دوازدهم!

ما وقتی در بسیاری از کارها درمی‌مانیم از خدا یاری می‌طلبیم و آن‌گاه که پیروز می‌شویم پیروزی خودمان را از او می‌دانیم و اگر هم شکست بخوریم او را مقصر می‌شماریم که ترک‌مان کرد و ما را یاری نکرد! اما آیا این نوعی تقلّب نیست؟ اگر من در رقابت با دیگران تنها به نیروی خودم متکی باشم، شاید هیچ موفقیتی نداشته باشم، اما اگر خدا را به یاری بطلبم، شاید پیروز شوم. اما آیا این پیروزی من است، یا پیروزی خدا؟

بنا به روایات دینی، نوح وقتی نتوانست قومش را به راه راست هدایت کند، خدا راه نجات را به او آموخت و او را بر کشتی نشاند، و چندان باران بارید که مردمان در آب غرقه شوند. ابراهیم اگر خدا به دادش نرسیده بود در آتش سوخته بود. تنها با مداخلهٔ خدا در مقام نیرویی خارجی بود که ابراهیم توانست جان سالم به در ببرد و در تاریخ ماندگار شود و نشان دهد که خدای او برخلاف بت‌ها قادر به انجام دادن کاری کارستان است. خدای ابراهیم می‌توانست بنده‌اش را نجات دهد، و حال آنکه بت‌ها خود را نیز ایمن نمی‌توانستند داشت تا چه رسد به پرستندگان‌شان! نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد (مشهور به پیامبران اوالوالعزم) هیچ‌کدام به دست قوم خود کشته نشدند، و ادعای مسیحیان در خصوص بر صلیب رفتن عیسی را نیز قرآن نمی‌پذیرد، چون گرچه خداوند اجازه داده است برخی پیامبران او را مردمان گمراه بکشند، اما این پنج تن را خود از هر گزندی مصون داشته است! اما چرا؟ در کار خدا چرا نمی‌توان کرد! اما آیا دخالت خدا در تاریخ مشروع است؟ چرا خدا گاهی از آسمان به زمین می‌آید، در زمین دخالت می‌کند، کسانی را می‌برد، و کسانی دیگر را می‌آورد؟ و البته، می‌توان پرسید چرا فقط در تاریخ خاورمیانه است که خدا در مقام نیرویی سیاسی وارد تاریخ جهان می‌شود؟ چرا در ایران، هند، چین، یونان و دیگر سرزمین‌های متمدن و بافرهنگ جهان، دارای پیشینهٔ قوی سیاسی و فرهنگی و حکمی و عرفانی خدایی ظهور نمی‌کند که پیامبری برانگیزد؟ چرا در چین و هند و ایران «حکمت» می‌روید و در یونان «فلسفه»! چرا خدا باید سامی (عبرانی ـ عربی) باشد؟ یهودیت ـ مسیحیت ـ اسلام چه نسبتی با یکدیگر دارند؟ معمایی بزرگ در تاریخ اندیشه همین است! این معما را چگونه می‌باید گشود؟     



۰

شماره: ۵۴۳
درج: شنبه، ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ | ۷:۴۶ ب ظ
آخرين ويرايش: شنبه، ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ | ۷:۴۶ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • «تصوّف اسلامی» (!؟)، «عرفان اسلامی» (!؟)، «کلام اسلامی» (!؟): مگر «تصوّف» و «عرفان» و «کلام» غیراسلامی هم داریم!؟

یکی دو روز پیش عنوان برخی از کتاب‌های انتشارات هرمس را می‌دیدم که چشمم افتاد به عنوان دو کتاب تألیفی: یکی از خانم پروانه عروج‌نیا، با عنوان‌ «مفهوم حکمت در تصوف و عرفان اسلامی» و دیگری کتابی از آقای محمدرضا عدلی با عنوان «صوفیان و بوداییان: سیری در تصوف اسلامی و رهبانیت بودایی». چیزی که برای من مایهٔ تعجب بود تعبیرهای «عرفان اسلامی» و «تصوف اسلامی» در کتاب‌هایی بود که ترجمه نیست و به اصطلاح تألیفی است اما نویسنده به گونه‌ای عنوان را برگزیده است که گویی ترجمه از زبانی دیگر است و می‌خواهد برای خواننده‌ای بیگانه با فرهنگ زبانی خود، مثلاً، اروپایی، کتاب بنویسد تا به او یادآور شود که از «عرفان مسیحی» یا «بودایی» سخن نمی‌گوید. اما آیا تعبیر «تصوف اسلامی» (چنان‌که برخی مترجمان نیز از زبان‌های اروپایی ترجمه می‌کنند) حشو قبیح نیست؟ مگر ما در جهان اسلام، یا جهان‌های دیگر فرهنگی، «صوفیان مسیحی» یا «صوفیان بودایی» یا «صوفیان سکولار» نیز داشته‌ایم و داریم که خود را «صوفی» بدانند تا نیاز باشد «صوفیان اسلامی» را از گونهٔ «غیراسلامی» آن متمایز کنیم؟ «عرفان اسلامی»، اما، حکایت دیگری دارد. آیا در سنّت ادبی و فکری جهان اسلام تا همین قرن بیستم که ترجمه از آثار مورخان فرهنگی اروپایی باب شده است هیچ‌کس در جهان اسلام کتابی نوشته است که عنوان آن «عرفان اسلامی» یا «تصوف اسلامی» باشد؟ آری، «عرفان» و «تصوف» تا حدودی با هم فرق می‌کنند و دو چیزند و میان آنها عموم و خصوص مطلق است، بدین معنی که هر صوفیی عارف هست، اما هر عارفی صوفی نیست! به‌طور نمونه، حافظ از تصوف ناخشنود و ناقد آن است، به عبارت دیگر، می‌توانیم بگوییم که حافظ عرفان خانقاهی یا عرفان نهادی را دکان و ریاکاری می‌شمرد، همچون دیگر دکان‌ها و ریاکاری‌های دینی، از جمله زاهد و واعظ و فقیه، و البته اینان نیز همچون دیگر اصناف دینی به لباس از دیگران ممتازند، و از همین رو حافظ می‌گوید: «آتش زهد ریا خرمن دین خواهد سوخت//حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز و برو»، با این همه، حافظ هنوز هم خود را «عارف» می‌خواند، آن‌گاه که می‌گوید: «در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک// جهدی کن و سرحلقهٔ رندان جهان باش». «رند» حافظ فقط متظاهر به «باده‌گساری» و «میخوارگی» و «لاابالی‌گری» نیست، «عارف سالک» هم هست یا می‌خواهد که باشد. از همین رو، شاعران صوفی و عارف ما خود میان عارف و صوفی فرق می‌گذارند (دربارهٔ توصیف صوفی و عارف و تمایزهای آنها در شعر حافظ به‌طور مستقل چیزی خواهم نوشت). 



۰

شماره: ۵۴۲
درج: پنجشنبه، ۷ مرداد ۱۴۰۰ | ۴:۰۹ ب ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۷ مرداد ۱۴۰۰ | ۴:۱۴ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • مخمصهٔ «دین و مروّت» و «هلاک دنیا و نفس» در نظام‌های سرکوبگر و ستمگر: با«نظام» یا با«مردم»، کدام یک؟ 

 برای کسانی که در دستگاه‌های دولتی مشغول به کارند و نان خویش از خدمات دولتی به دست می‌آورند، اگر وجدانی و دینی و شرفی و مروّتی داشته باشند، هیچ رنجی بالاتر از این نیست که خود را خدمتگزار نظام ستمگری ببینند که حق مردمان را پایمال می‌کند و مردم دون و سفله را به کارها می‌گمارد و ثروت ملتی را به باد می‌دهد و خون محرومان و ستمدیدگان را می‌ریزد. در چنین وضعیتی پرسشی گران بر دوش فرد آگاه سنگینی می‌کند: با که باید باشم؟ با «نظام» یا با «مردم»؟ زندگی خودم را پاس بدارم و رفاه خودم را و جان خودم را یا با «مردم» باشم و از «حق» دفاع کنم و رنج و حرمان و حتی مرگ را به جان بخرم؟  

خواجه نصیر طوسی، در «اخلاق ناصری»، مخمصهٔ انسان آزاده‌‌ای را که در مقام سیاستمدار، یا به طور کلی کارمند دولت، در خدمت نظام حاکم و ارباب زر و زور است و در جامعه‌ای سرکوبگر و استبدادی ناگزیر از زندگی است به‌روشنی توصیف می‌کند:  

«و اگر به یکی از وُلات که ظالم و بدخوی بود مبتلا گردد باید که داند که او در میان دو خطر افتاده است: یکی آنکه با والی سازد و بر رعیّت بود و در آن هلاک دین و مروّت او باشد و دیگر آنکه با رعیّت سازد و بر والی بود و در آن هلاک دنیا و نفس او بود، و وجه خلاص او به یکی از این دو چیز تواند بود، مرگ یا مفارقت کلّی؛ و با والی مرضی‌السّیره هم جز محافظت و وفا طریق نباشد تا آنگه که خدای مفارقت و نجات روزی کند».  («اخلاق ناصری»، ص ۳۱۸).      

 

@fallosafahmshk

۰

شماره: ۵۴۱
درج: سه شنبه، ۲۹ تير ۱۴۰۰ | ۷:۴۵ ق ظ
آخرين ويرايش: سه شنبه، ۲۹ تير ۱۴۰۰ | ۷:۴۵ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • چرا مردم «قهرمان» می‌خواهند؟

همهٔ ما از زبان برتولت برشت در نمایشنامه‌اش با عنوان «زندگی گالیله» خوانده یا شنیده‌ایم که گالیلئو/ گالیله در پاسخ به کسانی که می‌گفتند «بدبخت ملت یا سرزمینی که قهرمان ندارد!ّ»، چون گالیله (۱۵۶۴-۱۶۴۲) که یک نسل بعد از جوردانو برونو (۱۵۴۸-۱۶۰۰) زاده شده بود در برابر «ولایت کلیسا» سر تعظیم فرود آورد و سخن حقش را پس گرفت و مانند جوردانو برونو  رفتار نکرد تا «قهرمان» و «شهید» عصر جدید در برابر «شهدای» عصر قدیم کلیسا شود (هرچند دربارهٔ برونو نیز شک است که او نخواسته باشد با کلیسا مصالحه کند و خودخواسته عزم «شهادت» کرده باشد! ظاهراً طرف مقابل کوتاه نمی‌آمده است یا چیزی می‌خواسته است بیش از یک ابراز ندامت معمولی که برونو مجبور شده است تا ته خط برود! به هر حال، حفظ جان شرط عقل است و هر فیلسوفی دست کم این‌قدر عاقل هست که تا جای ممکن جانش را حفظ کند و خودش را به باد فنا ندهد!)، به آنان گفت، «بدبخت ملتی/سرزمینی که به قهرمان نیاز دارد!». نتیجه آنکه برونو ۴۲ سال عمر کرد و گالیله ۷۸ سال!  


۰

اول<

۱

۲۳۴۵۶۷۸۹۱۰>آخر

: صفحه

top
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / شنبه، ۲۴ مهر ۱۴۰۰
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9